از زبان اسطوره...
 

 

 

از امروز روابط ایران-بولیوی بسیار حسنه می شود. باور ندارید؟!! پس ببینید...

 

 


?گیل گمش  | در جمعه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٧ |   | پيام هاي ديگران ()
آتش سوزی قطار پردیس تهران-زنجان-میانه

   

برخلاف تصورم، آتش سوزی و انهدام قطار تندروی پردیس تهران-میانه در روز سه شنبه سوم اردیبهشت 87 (03/02/1387) نزدیک ساعت 9 صبح در 5 کیلومتری بعد از ایستگاه تاکستان ابدا بازتاب اینترنتی پیدا نکرد!!! دوستان زیادی فیلم و عکس گرفتند اما انتشار ندادند! حتی خود رئیس قطار که با او به گفتگو پرداختم هم تصویر هایی برداشت! من مسافر این قطار بودم و وظیفه ی خود می دانم که خبر این فاجعه را بدهم (متاسفانه تصویری ندارم)! فاجعه نه از آن جنبه که کسی آسیب مستقیمی ببیند! خدا را شکر کسی آسیب ندید. اما چند نتیجه در پی داشت:

۱.  دو واگن ابتدایی قطار و مخصوصا واگن اول که آتش از موتور آن آغاز شده بود منهدم شد و عملا قطار بلا استفاده شد. (قطاری 23 میلیارد تومانی!)

2.    هیچ کدام از مسئولین و تکنسین های قطار دانش جدا کردن واگن های قطار پردیس (ساخته ی ZIMENS) را نداشتند تا آتش به واگن های بعدی سرایت نکند!

3.        تمامی کپسول های درون قطار استفاده شد اما به دلیل وزش باد آتش مهار نشد.

4.    دو تیم آتش نشانی از تاکستان اعزام و به یاری شتافتند و با تلاش آنان و شکستن یک شیشه ی سمت چپ واگن اول همراه با استفاده از آب و کف در همه ی جهات آتش مهار شد!

5.    در همان لحظه ی اول آتش سوزی تمامی مسافرین قطار ( که آن ها را حداقل 250 نفر تخمین زدم) به سرعت تخلیه شدند اما هیچ اعلام عمومی یی نشد که صبر پیشه کنند (اصلا چه کنند!) و هیچ شفاف سازی یی برای رفع نقیصه و چگونگی ادامه ی مسیر مسافران و برنامه ی آتی برای به مقصد رساندن و پرداخت غرامت به آنان به عمل نیامد!

6.    اکثریت مسافرین مانند جنگ زده ها به سمت جاده رفتند تا خود را به مقصد برسانند و هیچ معلوم نیست به مقصد رسیده باشند!!! اگر آسیب دیده باشند، آیا مسئولیتش را شرکت های "رجا" و "هستیا" بر عهده می گیرد؟؟!!!!؟

7.    افرادی که باقی ماندند ابتدا بوسیله ی همان قطار که با لوکوموتیو دیگری که از تاکستان ارسال شده بود و کشیده می شد، قصد ادامه ی مسیر داشتند، اما این راه منتفی شد و منتظر رسیدن "ترنست" یا همان "توربوترن" شدند . من با این قطار ساعت 13:00 به زنجان رسیدم به جای 9:40 !!!!!

8.    از اول اسفند سال پیش به مدت یک ماه قطارهای پردیس مثلا به تعمیر رفته بودند! اما چه تعمیری ؟!!!! آیا با وجود تحریم اقتصادی ، آلمان یا فرانسه واقعا این قطارها را بازبینی و تعمیر کرده یا تکنسین هایی ایرانی برای این کار پرورده بودند ، یا این داستان چک آپ کردن یک ماهه ی قطارهای پردیس تنها ظاهرسازی و فرمالیته بوده است؟؟؟!!!!

9.    تاکنون تصور می کردم قطار امن ترین وسیله ی نقلیه است، اما اکنون ایمان دارم باید به فکر "طی الارض" باشم ، چون دیگر هیچ راهی امن نیست مگر در خانه ماندن !!!

10.  نتیجه ی دهان کجی به تجربه ی بشری را بر سفره نشسته ایم!!! ساز چپ زدن و چپ کوک بودن چندان هم زیبا نیست! بنگرید و بشنوید!

?گیل گمش  | در جمعه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٧ |   | پيام هاي ديگران ()
قصيده برای انسان ماه بهمن

((قصیده برای انسان ماه بهمن))

 

 

تو نمی دانی غریو یك عظمت


وقتی كه در شكنجه ی یك شكست نمی نالد


چه كوهی ست!


تو نمی دانی نگاه بی مژه ی محكوم یك اطمینان


وقتی كه در چشم حاكم یك هراس خیره می شود


چه دریائی ست!


تو نمی دانی مردن


وقتی كه انسان مرگ را شكست داده است


چه زندگی ست!


تو نمی دانی زندگی چیست، فتح چیست


تو نمی دانی ارانی كیست


و نمی دانی هنگامی كه


گور او را از پوست خاك و استخوان آجر انباشتی


و لبانت به لبخند آرامش شكفت


و گلویت به انفجار خنده ئی تركید،


و هنگامی كه پنداشتی گوشت زندگی او را


از استخوان های پیكرش جدا كرده ای


چه گونه او طبل سرخ زندگیش را به نوا درآورد


در نبض زیراب


در قلب آبادان،


و حماسه ی توفانی شعرش را آغاز كرد


با سه دهان صد دهان هزار دهان


با سیصد هزار دهان


با قافیه ی خون


با كلمه ی انسان،


با كلمه ی انسان كلمه ی حركت كلمه ی شتاب


با مارش فردا


كه راه می رود


می افتد بر می خیزد


بر می خیزد بر می خیزد می افتد


بر می خیزد بر می خیزد


و به سرعت انفجار خون در نبض


گام بر می دارد


و راه می رود بر تاریخ، بر چین


بر ایران و یونان


انسان انسان انسان انسان . . . انسان ها . . .


و كه می دود چون خون، شتابان


در رگ تاریخ، در رگ ویتنام، در رگ آبادان


انسان انسان انسان انسان . . . انسان ها . . .


و به مانند سیلابه كه از سد،


سرریز می كند در مصراع عظیم تاریخش


از دیوار هزاران قافیه:


قافیه ی دزدانه


قافیه ی در ظلمت


قافیه ی پنهانی


قافیه ی جنایت


قافیه ی زندان در برابر انسان


و قافیه ی ئی كه گذاشت آدولف رضاخان


به دنبال هر مصرع كه پایان گرفت به «نون»:


قافیه ی لزج


قافیه ی خون!


و سیلاب پر طبل


از دیوار هزاران قافیه ی خونین گذشت:


خون، انسان، خون، انسان،


انسان، خون، انسان . . .


و از هر انسان سیلابه ئی از خون


و از هر قطره ی هر سیلابه هزار انسان:


انسان بی مرگ


انسان ماه بهمن


انسان پولیتسر


انسان ژاك دو كور


انسان چین


انسان انسانیت


انسان هر قلب


كه در آن قلب، هر خون


كه در آن خون، هر قطره


انسان هر قطره


كه از آن قطره، هر تپش


كه از آن تپش، هر زندگی


یك انسانیت مطلق است.


و شعر زندگی هر انسان


كه در قافیه ی سرخ یك خون بپذیرد پایان


مسیح چارمیخ ابدیت یك تاریخ است.


و انسان هائی كه پا در زنجیر


به آهنگ طبل خون شان می سرایند تاریخ شان را


حواریون جهانگیر یك دینند.


و استفراغ هر خون از دهان هر اعدام


رضای خود روئی را می خشكاند


بر خر زهره ی دروازه ی یك بهشت.




و قطره قطره ی هر خون این انسانی كه در برابر من ایستاده است


سیلی ست


كه پلی را از پس شتابندگان تاریخ


خراب می كند


و سوراخ هر گلوله بر هر پیكر


دروازه ئی ست كه سه نفر صد نفر هزار نفر


كه سیصد هزار نفر


از آن می گذرند


رو به برج زمرد فردا.




و معبر هر گلوله بر هر گوشت


دهان سگی ست كه عاج گرانبهای پادشاهی را


در انوالیدی می جود.


و لقمه ی دهان جنازه ی هر بی چیز پادشاه


رضاخان!


شرف یك پادشاه بی همه چیز است.


و آن كس كه برای یك قبا بر تن و سه قبا در صندوق


و آن كس كه برای یك لقمه در دهان و سه نان در كف


و آن كس كه برای یك خانه در شهر و سه خانه در ده


با قبا و نان و خانه ی یك تاریخ چنان كند كه تو كردی، رضا خان


نامش نیست انسان


نه، نامش انسان نیست، انسان نیست


من نمی دانم چیست

 

به جز یك سلطان!



 

 

 

اما بهار سر سبزی با خون ارانی


و استخوان ننگی در دهان سگ انوالید!


و شعر زندگی او، با قافیه ی خونش


و زندگی شعر من


با خون قافیه اش.


و چه بسیار


كه دفتر شعر زندگی شان را


با كفن سرخ یك خون شیرازه بستند.


چه بسیار


كه كشتند بردگی زندگی شان را


تا آقائی تاریخ شان زاده شود.


با ساز یك مرگ، با گیتار یك لوركا


شعر زندگی شان را سرودند


و چون من شاعر بودند


و شعر از زندگی شان جدا نبود.


و تاریخی سرودند در حماسه ی سرخ شعرشان


كه در آن


پادشاهان خلق


با شیهه ی حماقت یك اسب


به سلطنت نرسیدند،


و آنها كه انسان ها را با بند ترازوی عدالت شان به دار آویختند


عادل نام نگرفتند.


جدا نبود شعرشان از زندگی شان


و قافیه ی دیگر نداشت


جز انسان.


و هنگامی كه زندگی آنان را باز گرفتند


حماسه ی شعرشان توفانی تر آغاز شد


در قافیه ی خون.


شعری با سه دهان صد دهان هزار دهان


با سیصد هزار دهان


شعری با قافیه ی خون


با كلمه ی انسان


با مارش فردا


شعری كه راه می رود، می افتد، برمی خیزد، می شتابد


و به سرعت انفجار یك نبض در یك لحظه ی زیست


راه می رود بر تاریخ، و بر اندونزی، بر ایران


و می گوید چون خون


در قلب تاریخ، در قلب آبادان:


انسان انسان انسان انسان . . . انسان ها . . .






و دور از كاروان بی انتهای این همه لفظ، این همه زیست،


سگ انوالید تو می میرد


با استخوان ننگ تو در دهانش ـ


استخوان ننگ


استخوان حرص


استخوان یك قبا بر تن سه قبا در مجری


استخوان یك لقمه در دهان سه لقمه در بغل


استخوان یك خانه در شهر سه خانه در جهنم


استخوان بی تاریخی.

 

 

 

 

 

 

ا.بامداد (از مجموعه ی قطعنامه)

 

بهمن 1329


?گیل گمش  | در دوشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٦ |   | پيام هاي ديگران ()
..... !

وقتي همه بودند و من تنها تو را کم داشتم

 چيزي براي زندگي مثل هوا کم داشتم

 تقويم من خالي شد از عشق بزرگت، سال ها

 با خود هواي شرجي يک ماجرا کم داشتم

 دهليز خلوت بود و من هر شب براي ديدنت

 حتي چراغ روشني در انزوا کم داشتم

 سر کرده ام با روح سرگردان عاصي خوي خود

 يعني تو را اي نيمه از من جدا کم داشتم

پاسخ بده اي زندگي با من چه کرده اي بگو

گفني : "نمي داني مگر بهرت بلا کم داشتم؟"

باری همه شب بود و بس حبس نفس بود و قفس

معجونی از زهر و شکر درخون و خاکم داشتم

من بارها مي خواستم بگريزم از ديوارها

 اما هميشه کوچه اي بي انتها کم داشتم

 گيرم کسي پيدا شود دنيا من زيبا شود

کي مي رود از ياد من اين که تو را کم داشتم


?گیل گمش  | در جمعه ٢ آذر ،۱۳۸٦ |   | پيام هاي ديگران ()